یه سری حرف

به یاد روزهای پر تنش و سخت گذشته که گریبان گیر امروزمان هم نیز شد...

***

«ــ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زير ِ پنجره گُل داد ياس ِ پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ ِ نحس پنجه ميفکن!

بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

نازلي سخن نگفت

سرافراز

دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...



«ــ نازلي! سخن بگو!

مرغ ِ سکوت، جوجه‌ي مرگي فجيع را

در شيان به بيضه نشسته‌ست


نازلي سخن نگفت;

چو خورشيد

از تيره‌گي برآمد و در خون نشست و رفت...



نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يک دَم درين ظلام درخشيد و جَست و رفت...نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گُل داد و

مژده داد: «زمستان شکست

  و

    رفت...

زنده یاد شاملوی بزرگ

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391| ساعت 21:12| توسط آرام|

امروز بعد مدت ها اومدم یه سری به محیط وبو دوستای وبیم بزنم و وبلاگاشونو بخونم.

چقدر حس خوبیه که میای و دوستای قدیمیتو می بینی!آدم وقتی نظراشونو و وبلاگاشونو می خونه تازه می فهمه چقدر دلش تنگ شده بود واسشون.

می خوام دیگه تند تند بیامو آپ کنم.البته از این تصمیما زیاد گرفته بودمااا منتها عملی نمی شد. ولی اینبار دیگه می خوام واقعنی بیام!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391| ساعت 20:29| توسط آرام|

-حرفای خوب...حرفای قشنگ به درد نخور

- همه ی آدمای این شهر رو دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشونو نمی شناسم

- حرف خوبو همیشه آدمای خوب نمی زنن

- من خیلی وقته از هیچی تعجب نمی کنم...به نظرم همه چی عادیه

- دارم رازای قدیمیمو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم بازتر بشه

- زندگی اینجوریه چون آدما اینجورین

- شاید خودت از رازت مهم تری

- من مردم این شهر رو دوست دارم چون یکیشونو دوست دارم

- شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چی درست بشه

- تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است

- دارم خیالتمو بیرون می ریزم تا جا واسه تنها واقعیت زندگیم وا بشه

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391| ساعت 18:38| توسط آرام|

چه ولنتاین بدی بود... :(

اصلا فکر کردن بهش اذیتم می کنه.چه قدر منتظر اون روز بودم که شاید...ولی هیچی اون طوری که می

خواستم نشد. تا چند روز افسرده شده بودم الآن یکم با خودم کنار اومدم ولی هنوزم وقتی یادش میافتم 

دوباره حالم مثل قبل می شه...

بیخیال ولنتاین...امیدوارم برای بقیتون خوش گذشته باشه!

بچه ها هفته ی دیگه المپیاد ادبیه.خیلی برام دعا کنید.می خوام حداقل مرحله ی اولش قبول بشم. باید تو این

 یه هفته کلی بشینم درس بخونم.یه کتاب تاریخ ادبیاتو که تا حالا نخوندم تموم کنم دوره ی کتاب ادبیات اولو

 بزنم...

معلممون کلی کلاس برامون گذشته تا اشکالامون رفع شه

هم اکنون نیازمند دعاهای سبزتان هستیم...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390| ساعت 9:12| توسط آرام|

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم 
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز 
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست 
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست 
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت 
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت 
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره 
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره 
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند 
بهار تو بر می گردی چیزی نمونده بخند 
غصه نخور مسافر تولد دوباره 
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره 
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

مریم حیدرزاده

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390| ساعت 20:21| توسط آرام|

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جزخدمت به بشر هیچنکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته! 

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی

کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. 

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه. 

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالتگستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم. 

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از 

پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد. 

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند. 

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای 

این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره یخودشان هستند.فرشته تاسف خورد. 

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!... 

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!! 

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند. 

_اعراب؟!!! 

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین

قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند. 

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!! 

فرشته بسیار تاسف خورد. 

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی

پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟ 

_در ظاهر بله! 

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟ 

_اسلام 

_چگونه آیینی است؟ 

_نیک است 

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند. 

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده. 

وفرشته چنین کرد. 

_همین؟!!! 

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست. 

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!! 

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد. 

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم

و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد. 

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش

پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ 

کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: 

ایران! 
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است! 

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست. 

_مرا به آرامگاهم باز گردان. 

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق ... 

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، 

کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم. 

و فرشته گریست.

_____________________________________________________________________________

پ.ن: چی بودیمو تبدیل به چی شدیم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390| ساعت 22:19| توسط آرام|

سلام دوستان.

راستش یه چند وقتیه خیلی حوصله ی مان سر می رود و حوصله ی هیچ کاری را نداریم. به نظر شما چه کنیم که حالمان سر جایش بیاید؟دلمان پوسید از بس کارهای تکراری کردیم.ایده های نو خریداریم!!

 یه چند وقتی بود که به وبم سری نمی زدم و دلم برای همه ی دوستای گلم تنگ شده بود. واقعا چه خوبه آدم وبلاگی داشته باشه تا در آن از احساساتش حرف بزنه. نه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور نکن

                                                            اکنون زمان زندگیست، تاخیر را باور نکن

تو شاهکار خلقتی ، تحقیر را باور نکن

                                                             خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

                            پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

پ.ن: می دونم هیچ ربطی به پستم نداشت اما این شعر رو خیلی دوست دارم واسه همین گذاشتمش

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390| ساعت 18:20| توسط آرام|

بالاخره عیدی ما هم رسید.خدایا مرسی از هدیه ای که بهم دادی.خیلی زیاد مرسی.

ولی کاش می شد این عید سه روزه واسه همیشه موندگار بشه.می دونم نمیشه ولی ای کاش...

دلم براش خیلی تنگ شده.برای وجود نازنینی که برای همه عزیز بود و با اومدنش در آستانه ی

تابستون،تابستونو به یه بهار مبدل کرد و همه با اومدنش خوشحال شدن.

دلم برات خیلی تنگ شده.دوست دارم این سه روز هیچ وقت تموم نشه و همیشه پیشم بمونی.

نازنینم!تو و خنده هایت که باعث زدوده شدن همه ی غم هایم می شد برایم لحظاتی شیرین رو به

ارمغان آوردین که باعث میشه همیشه و در هر لحظه به یادت باشم و برای سلامتی و خوشحالیت دعا

کنم.همیشه امید داشته باش و مایوس نشو.بالاخره یه روز خوب میاد.روزی که...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند...

نگاهش میکنم شاید از نگاهم بخواند که او را دوست می دارم،

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند.

به برگ گل نوشتم که او را دوست می دارم...

ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی بخشید که او را بخنداند...

ولی افسوس و صد افسوس...!!!

       ***

روزگارا!تو اگر سخت به من میگیری،

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر تر از دیروزم،

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند،

لیک باور دارم...

دلخوشی ها کم نیست،زندگی باید کرد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390| ساعت 22:21| توسط آرام|

سلام.خوبین؟

اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟؟نمی دونین؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمعلومه دیگه!!امروز تولد یه سالگی وبمهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وای!چقدر زود گذشت.یادش بخیر چه دورانی بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدجووووووووونی!کجایی که ببینی چقدر پیر شدم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم.این شما و این هم....کیک!!!

آقا حمله نکن به همه می رسه.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خودم درستش کردم.گفتم مواظب خودتون باشینتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ببینم!کیکو که دادم پس کادو هاتون کجاست؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390| ساعت 8:54| توسط آرام|

سلام.خوبین؟؟ببخشین این روزا سرم شلوغه و خیلی دیر میام نت.

راستش یه موضوعی بود که ذهنمو مشغول کرده بود.اوناییکه جدایی نادر از سیمین و دیدن نظرشون راجع

به این فیلم چی بود؟

راستش من که خودم واقعا خوشم اومد.فیلمی بود که با وجود تکراری بودنش ولی آدمو ترغیب می کرد که تا 

آخرشو ببینه.همینطور بازی بسیار زیبای بازیگرای این فیلم.اما خیلی تعجب کردم که این همه از آدمایی که این 

فیلمو دیدن و نظر مثبتی راجع به این فیلم نداشتن و حتی اونو از درباره ی الی پایین تر دونستن و اونو لایق 

برندگی جایزه ی خرس طلایی برلین نمی دونن!!

یعنی سطح فکری ما آدما انقدر پایین اومده که یه فیلم طنز بی محتوا رو به یه فیلم درست و حسابی و عمیق 

ترجیح بدیم؟؟فیلمی که اصلا قابل مقایسه با هیچ فیلمی تو جشنواره نبود؟

و اما بگم از سینمایی که ما رفتیم تا این فیلمو ببینیم!!!

اولش میخواستیم بریم سینما فرهنگ اما به دلیل اینکه می دونستیم بیلیت بهمون نمی رسه پاشدیم رفتیم

فرهنگسرا نیاوران.مثلا قرار بود ساعت 5 شروع شه که با 20 دقیقه تاخیر شروع شد.و آخر فیلم تا تیتراژ شروع 

شد سریع فیلمو قطع کردن.یعنی بی حرمتی به فیلم تا چه حد؟؟تیتراژ فیلم یکی از مهم ترین قسمتای فیلمه و 

اونوقت...تو جشنواره برلین وقتی تیتراژ جدایی نادر و سیمین تموم شد مردم تا یه ربع همینجور داشتن دست

میزدن و اونوقت مردم ما تیتراژ شروع نشده پاشدن رفتن!!منو دوستام همینجور به هم نگاه کردیم و با تاسف

سر تکون دادیم و خودمون شروع کردیم به دست ردن که مردمی که هنوز نرفته بودن انگار تازه یادشون افتاد که

این فیلم چی بوده و اونا هم یه کم دست زدن!!!

واقعا ما لیاقت فیلمایی مثل جدایی نادر از سیمین و نداریم.

______________________________________________________________________________

پ.ن:کسی نمی دونه از کجا باید بیلیت فیلم گزارش یک جشن و واسه جشنواره شهر بگیرم؟؟؟به شدت دنبال دیدن این فیلمم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390| ساعت 17:46| توسط آرام|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت